خرید بک لینک
دیشب مستر لپ یکم دیرتر از سرکار برگشت. منم حسابی خسته بودم شامو که خوردیم برای اولین بار ظرفارو بعد شام شستم. میخوام خودمو عادت بدم به اینکه یه سری کارارو شب انجام بدم تا صبح راحت تر باشم.ظرفارو که میشستم مستر گفت الان میام کمکت گفتم نمیخواد گفت نه میام. اومد تو آشپزخونه اما خب کار به کمک نرسید چون پشت سرم ایستاد و ..... . بعدشم یه جوری خوابم برد که حتی نتونستم بلند شم مسواک بزنم، با این پتانسیلی که دندونای من برای پوسیده شدن دارن حتما تا صبح حسابی تلاششونو کردن برای طی مراحل پوسیدگی. صدای گنجشک و صدای زاغ از بیرون میاد اما صدای اون کفتر چاهی دو سه روزه که نمیاد. چقدر هنوز خوابم میاد، دلم میخواست وان داشتیم میرفتم تو وان میخوابیدم. بدنم خیلی به ریلکس کردن توی آب نیاز داره. چند وقته شبا توی خواب اگه پامو تکون بدم عضله ی پشت پام به صورت دردناکی میگیره و نمیدونم علتش چیه اما برام شده که معضل. برم بخوابم دوباره

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1403 ساعت: 20:08

کارارو که کردم بالاخره نشستم یه ناهاری خوردم. بعدشم بیخیال هرکار باقیمونده ای اومدم رو تخت دراز کشیدم به اطرافم تو اتاق خواب نگاه میکنم. به کتابام که تو قفسه ها به طور نامنظمی چیده شده و همه شون قاطی پاتی ان. خنده دار به نظر میرسه مثلا کتاب هفت پیکر لابلای دوتا کتاب آلمانیه و وقتی نیچه گریست بین کتاب آموزش سه تار و یه کتاب انگلیسیه. هنوز وقت نکردم این قسمتو که مورد علاقه ترین بخش از خونه ست سر و سامونی بدم. مدادا و خودکار و مداد رنگی ها یه گوشه از قفسه ریخته شده چون جاقلمی ندارم. رو میز آرایشم اگرچه همه چیز مثلا چیده شده ولی چون استند نداره نامنظم تو چشم میاد. که البته من از این بابت اذیت نمیشم. تو بعضی چیزا نظم زیاد ذهنمو آشوب میکنه مثلا اگه فرش یه طرح خیلی منظم و قرینه داشته باشه خیلی اذیت میشم. یادمه یه بار که داشتم منگنه های یه کاغذ دیواریو میزدم انقدر مرتب زده بودم که وسطش ذهنم یه جوری شد و چندتاشو عمدا کج زدم. اون اولین باری بود که انقدر مستقیم با این بعد شخصیتیم مواجه میشدم. نظم زیاد تو بعضی چیزها و نه همه چیز، برام آزار دهنده است

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: چهارشنبه 30 خرداد 1403 ساعت: 15:51

ساعت سه و نیم تاکسی بدون کولر ،هوای گرم از پنجره ی تاکسی بوی ادکلن، شلوغی مترو کنسرت عرفان طهماسبی ساعت ۱۸

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: چهارشنبه 30 خرداد 1403 ساعت: 15:51

کنسرت عرفان طهماسبی عالی بود عالی بود و به اون شرایطی که تحمل کردم تا رفتم می ارزید. البته خیلی هم سخت نبود من فقط تا ایستگاه میرزای شیرازی رفتم و بعدش مسترلپ اومد دنبالم. خیلی شب خوبی بود بعدشم رفتیم رستوران مورد علاقه ی من و شام خوردیم. دیشبم رفتیم خونه ی مامان مستر. الانم که روزمرگی و دیگر هیچ. هر روز به این فکر میکنم که کی میشه یکم سرم خلوت شه به کارای مورد علاقه ی خودم رسیدگی کنم بعد دقیق تر که میشم میبینم خودم هم اهمال کارم و کارای خونه رو پشت سر هم انجام نمیدم که یهو تموم شه راحت شم و بشینم به کارای خودم برسم. با همه ی این اوصاف اگه بخوام نظرمو درباره ی ازدواج بگم، میگم ازدواج کنید، آدم خودتونو پیدا کنید و ازدواج کنید، ازدواج بهترین اتفاق زندگی میتونه باشه اگه آدم خودتونو پیدا کنید. آرامشی که در ازدواج هست در هیچی نیست.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: چهارشنبه 30 خرداد 1403 ساعت: 15:51

این پست به دلیل فعال شدن مکانیسم های دفاعی حذف شد

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 14:20

مستر لپ رفت سر کار، من دراز کشیدم هنوز توی تخت. پنجره ی نیمه باز اتاق خواب و هوای نیمه ابری، ترکیب تِم آبی و سفید تو اتاق بهم حس خوبی میده. اگه بالهای پروازم مدتهاست زخمیه اما هنوز میتونم پر بزنم، مستر لپ مرحم پنهانی شده برای زخمهای پنهانم. میخوام پرواز کنم و اوج بگیرم با همین بالهای کوچیک.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 14:20

آش دوغ داریم،فردا بلیط دارم برگردم تهران. این دعوت دایی اینا شده یه مشغله فکری که کجا جاشون بدیم. خونه تهران یا گرونه یا اگه قیمت مناسب باشه جاش بده

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 16:48

انقدر کلافه ام دلم میخواد همه رو پاره کنم

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 17:44

برای فردا بلیط اصفهان گرفتم، خوشحالم که دیگه قرار نیست مائده رو ببینم خیلی خوشحالم. این دو روزه وسایلمو جمع کردم و خرد خرد انتقال دادم به خونمون. اول که اومدم خوابگاه وسایل زیادی نداشتم اما الان که جمع کردم انگار وسایلم زاییده بودن هرچی جمع میکردم تموم نمیشد.یه چیز جالب براتون بگم، مائده از در اتاق که اومد تو با تکون دادن دستش در حالی که گوشیش دستش بود جواب سوال بقیه رو داد، و اصلا یک کلمه هم از اونوقت تا حالا حرف نزده و جالب اینجاست حتی اون بالاسریش که مثلا حس دوستی باهاش داره هم ازش نپرسید چرا حرف نمیزنی. همه شناختنش. میدونن اداییه. هیچکس محلش نداد. تا الانم هنوز رو سایلنته و چقدر خوبه که صداشو نمیشنوم.چقدر سخت بود وسیله جمع کردن ولی بالاخره جمع شد. معده م اسیدی شده

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 17:44

دلم میخواد آنشب بارون بیاد و صدای رعد و برقو بشنوم خیلی حس خوبی بهم میده. اما نه نه پشیمون شدم خخخخ ، چون من امشب فقط یه پتو مسافرتی دارم که بزنم روم و بخوابم. من دوست دارم وقتی صدای بارون و رعدوبرق میشنوم یه پتوی سنگین روم باشه و نور رعد و برق اتاقو روشن کنه.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 17:44

صفحه بندی